

.jpg)
درباره بازار جلالیه رستم آباد
✍ محمد هادی توحیدی
قبلا اشاره کردم که اکثر زمینهای آبی و دیمی رستم آباد در مالکیت دو مالک بنام مجتهدزادگان رفیع و شریعتمدار های رفیع بود ، در زمان رونق بازار مباشر مجتهدزادگان حاج رضا قسمتی و مباشر شریعتمدار ها حاج سید بابا حسینی بود این دو حاجی هر کدام در بخشی از بازار مغازه و کاروانسرا داشتند و در کار ها با هم رقابت میکردند مثلا وقتی حاج رضا در آخر بازار حمام عمومی ساخت حاج سید بابا هم در گوشه باغ اربابی خود اقدام به احداث حمام کرد یا وقتی حاج رضا در داخل کاروانسرای خود کارگاه روغن کشی احداث کرد حاج سید بابا هم عین همان کارگاه را در داخل کاروانسرای خود ساخت اختلاف و رقابت این دو حاجی به رعیت های این دو مباشر هم سرایت کرده بود بطوری که رعیت های مجتهدزادگان زیتون خود را به کارگاه حاج سید بابا نمی بردند یا به حمام او نمیرفتند و بر عکس ، وقتی آقای خوشدل در کارخانه برنجکوبی حاج رضا قسمتی ژنراتور برق نصب کرد و به مغازه های بازار جلالیه برق داد حاج سید بابا نه تنها حاضر به برق کشی مغازه های خود نشد حتی اجازه نداد تیر برق را جلوی مغازه هایش نصب کنند و به مغازههای دیگر ببرند در نتیجه آقای خوشدل مجبور شد مسیر تیر برق را به طرف دیگر بازار برده و بعد از عبور از جلوی چند مغازه دوباره به طرف مقابل بیاورد ، وقتی حاج رضا پسرش را برای ادامه تحصیل به آلمان فرستاد حاج سید بابا هم پسر کوچک خود را علیرغم میل باطنیش برای ادامه تحصیل به آلمان فرستاد . در مراسم عزاداری دهه محرم هم این رقابت ادامه داشت ، در آنزمان مردم رستم آباد در مسجد محل کلورز شبها به عزاداری میپرداختند حاج سید بابا که در ساختن کارخانه برنجکوبی از حاج رضا عقب مانده بود در آخر بازار جلالیه مسجد ساخت و روز ها در مسجد مراسم عزاداری بر پا میکرد ، علت اینکار هم اشتراک روضه خوان و مردم عزادار بود یعنی یک روضه خوان شبها در مسجد کلورز روضه میخواند و همان روضه خوان فردا بعد از ظهر در مسجد بازار جلالیه این مراسم را اجرا میکرد و مردم هم در هر دو مراسم به علت احترام به شعائر مذهبی شرکت میکردند طبق رسم آنزمان افراد متمول ، دهه محرم در خانه های خود هم مراسم روضه بر پا میکردند به همین منظور صبح ها حاج رضا در خانه خود مراسم روضه بر پا میکرد و از مردم با چای شیرین و نان و پنیر بطور مفصل پذیرایی میکرد و غروبها بعد از مراسم بازار حاج سید بابا در خانه خود این مراسم را با عصرانه بر پا میکرد . اختلاف دو حاجی تا زمان اصلاحات ارضی ادامه داشت بعد از اصلاحات ارضی و لغو قانون ارباب رعیتی هر دو حاجی مباشرت و نمایندگی مالک ها را از دست دادند و اختلاف آنها هم کم کم بر طرف شد وقتی دکتر قسمتی به ایران آمد حاج سید بابا بیمار بود حاج رضا پسرش را برای معالجه و درمان او به خانه اش فرستاد و خودش هم به عیادت او رفت ...رونق بازار جلالیه سبب شد عده زیادی از شهر ها و روستا های اطراف برای کار و کسب در آمد بیشتر به این بازار بیایند ، یکی از این افراد مشهدی عیسی افرازی بود ، مشهدی عیسی اهل لویه و از وابستگانِ سببی حاج رضا بود (شوهر خواهر زاده حاجی ) که با تشویق حاج رضا به رستم آباد آمد ، در کلورز خانه و کاشانه ساخت و تا آخر عمر ساکن رستم آباد شد ، در بازار قهوه خانه بزرگ و شلوغی داشت ، قهوه خانه اش محل تجمع و مراجعه ماموران دولتی از قبیل ماموران ثبت احوال و ثبت اسناد و غیره بود ، بعد از تاسیس اداره ثبت احوال در دوران پهلوی اول (۱۳۱۳) و دادن سِجِل به اهالی با نام خانوادگی مشخص مامورینِ سیّار این اداره در قهوه خانه مشهدی عیسی مستقر میگردیدند و برای اهالی سجل صادر میکردند مشهدی عیسی مایل به گرفتن سجل نبود ، مامور ثبت احوال به او میگوید مشهدی برای همه سجل صادر کرده ام فردا نوبت تو است میگوید من لویه ای هستم و در لویه سجل میگیرم ، مامور قانع میشود و برای ماموریت به لویه میرود اتفاقا در لویه به مشهدی برخورد میکند و میگوید بیا برایت سجل صادر کنم مشهدی میگوید که من ساکن رستم آباد هستم و آنجا سجل گرفته ام مامور با شک و دودلی میدهد مدتی میگذرد تا دو باره گذرش به قهوه خانه مشهدی عیسی میرسد و به سیاهه ثبت سجل نگاهی میکند و اسم مشهدی را پیدا نمیکند و در جمع به مشهدی میگوید در لویه گفتی در رستم آباد سجل گرفته ام من در سیاهه اسمت را نمی بینم مشهدی که گیر افتاده بود با کنایه میگوید حالا که دولت میخواهد مرا سرافراز کند برایم سجل صادر کن مامور خوشش می آید و اسم خانوادگی او را افرازی میگذارد ، مشهدی عیسی خانواده پر اولادی داشت و بسیار بچه دوست بود غروبها وقتی از کار روزانه فارغ میشد و به طرف خانه اش که در کلورز بود حرکت میکرد جیبش را پر از شکلات و آبنبات میکرد و در راه به هر کودک میرسد او را نوازش میکرد و یک دانه شکلات در دستش میگذاشت .
در انتهای بازار جلالیه شخصی بنام کبلِ ستار مغازه داشت مغازه اش دو طبقه بود طبقه زیرین به عنوان خانه ، محل زندگی کبل ستار با چند دختر و یک پسرش بود و طبقه بالا مغازه اش بود کبل ستار از تهران به این بازار آمده بود، زن نداشت شغلش تعمیر چراغهای خوراک پزی بود ، دوچرخه هم تعمیر میکرد، آنموقع مردم آنطرف آب نفتِ مصرفی خود را از شعبه نفت رستم آباد تامین میکردند و برای اینکار از پیت های حلبی روغن نباتی یا پنیر استفاده میکردند ، برای حمل بهتر نفت باید درب پیت ها لحیم کاری میشد این کار هم توسط کبل ستار انجام میگرفت کبل ستار با سواد بود و موقع کار با صدای خوش آواز میخواند شعر های آوازش از حافظ و مولانا بود ، روبروی مغازه کبل ستار قهوه خانه مشهدی حجت توحيدی بود که شبها باز بود کبل ستار بعد از فراغت از کار روزانه شاهنامه را بر میداشت و به این قهوه خانه میرفت و عده زیادی از اهالیِ بازار را دور خودش جمع میکرد و برایشان با صدای بلند شاهنامه میخواند داستان سیاوش، رستم و سهراب ، رستم و اسفندیار ، من آنموقع هشت دهه ساله بودم خیلی از شبها با پدر به قهوه خانه میرفتم و شاهد شاهنامه خوانی کبل ستار بودم در موقع خواندن داستان سیاوش قهوه خانه خیلی شلوغ میشد و در بعضی از قسمتهای داستان بقدری صدای کبل ستار سوزناک میشد که کل جمعیت به زاری و شیون می افتادند و وقتی کبل ستار ادامه داستان را به شبهای دیگر موکول میکرد جمعیت ناراضی قهوه خانه را ترک میکردند
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
مجلهی الکترونیکی تاریخ و فرهنگ رودبار گیلان دارای تحلیل تحقیقی و پژوهشی است .
مسئولیت مقالات بر عهده نویسندگان و محققان است .
مدیریت مجله هیچ گونه دخل و تصرفی در مقالات ندارد.
هرگونه استفاده از محتویات مقالات مجله بدون هماهنگی پیگرد قانونی از مراجع ذیصلاح دارد .
فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.
.jpg?w=180)


